معمار ایرانی

معمار ایرانی

معمار ایرانی

معمار ایرانی را در کتاب‌های تاریخ به راحتی پیدا نمی‌کنید. نه به این دلیل که نبوده یا اهمیت نداشته، به این دلیل که خودش نمی‌خواسته اسمش سر در بیاورد. اما این گمنامی، از سر ناچاری نبوده. انتخاب بوده. تربیت و سلوک حرفه‌ای‌اش به او می‌گفته که کار برای خداست و مردم، نه برای نام و نان. اما این را هم بگویم که معمار ایرانی نابغه بوده. نه فقط یک مجری ماهر، که ذهنی خلاق و حل‌کننده مسائل. شاید کار جمعی بوده، اما بدون آن نوابغ، آن کار جمعی به جایی نمی‌رسید.

پس بیایید از اول، درست‌تر بگوییم.

معمار سنتی ایران را «استاد» می‌نامیدند. مردی که از کودکی در کارگاه بزرگ شده بود، هفت سال شاگردی کرده، هفت سال ترکاش (کارآموز) بوده، و بعد به درجه استادی رسیده. اما استادی فقط یک مدرک نبود. استاد کسی بود که یک بنا را از صفر تا صد می‌توانست طراحی و اجرا کند. بدون نقشه کاغذی، بدون مهندس ناظر، بدون کامپیوتر. همه چیز در ذهنش بود. اندازه‌ها، نسبت‌ها، مصالح، نیروی کار، هزینه. این یعنی نبوغ. نه نبوغ از جنس شاعری، از جنس حل مسئله. معمار ایرانی با کمترین مصالح، بهترین کارایی را می‌گرفت. با ساده‌ترین ابزار، پیچیده‌ترین فرم‌ها را می‌ساخت.

نبوغ معمار ایرانی را در بادگیرها ببینید. بدون موتور، بدون برق، بدون دانش ترمودینامیک. فقط با تجربه و آزمون و خطا، فهمیده بود که اگر برجکی روی بام بسازد و دهانه‌اش را رو به باد غالب شهر قرار دهد، هوای خنک وارد خانه می‌شود. یا در گنبدهای دوپوسته. پوسته داخلی برای استحکام، پوسته خارجی برای فرم، و هوای بینشان برای عایق بودن. این نوآوری‌ها از یک ذهن جمعی برنمی‌آید. از ذهن یک فرد خاص برمی‌آید که بعداً دیگران از او یاد گرفته‌اند. اما اسم آن فرد؟ گم شده. به خاطر همان سلوک حرفه‌ای.

کار جمعی بود، شکی نیست. یک مسجد فقط کار یک استاد نبود. بناها، آجرچین‌ها، کاشی‌کارها، گچبرها، نجارها، مقنی‌ها. هر کدام تخصصی داشتند. استاد هماهنگ‌کننده بود. اما این هماهنگ‌کننده، یک مدیر ساده نبود. او بود که تصمیم می‌گرفت ایوان چقدر بلند باشد، گنبد چقدر انحنا داشته باشد، نورگیرها کجا قرار بگیرند. اینها تصمیمات طراحی است، نه مدیریت. و این تصمیمات، یک مغز می‌خواهد. یک نبوغ.

اما چرا اسم این مغزها را نمی‌دانیم؟ چون خودشان نمی‌خواستند. فرهنگ معماری ایران، برخلاف فرهنگ امروز غرب، فردگرا نبود. معمار خودش را خالق اثر نمی‌دانست. می‌گفت «این بنا به خواست خدا و به همت بانی و با دست ما ساخته شد». «ما» جمع بود، نه «من» مفرد. در کتیبه‌های سردر مسجدها، معمولاً اسم بانی (شاه یا وزیر یا تاجر) نوشته می‌شود، نه اسم معمار. اما گاهی، در گوشه‌ای پنهان، روی یک کاشی کوچک یا پشت یک سقف، معمار اسمش را حک می‌کرده. مثلاً روی یکی از کاشی‌های مسجد امام اصفهان نوشته شده: «عمل استاد علی‌اکبر اصفهانی». یا در مسجد جامع یزد، اسم معمار روی کاشی کوچکی کنار محراب هست. اینها را کسی نمی‌بیند مگر اینکه عمداً دنبالش بگردی. یعنی معمار می‌خواسته اثرش بمیرد، اما نه برای نمایش، برای یادگاری. یک «من اینجا بودم» محرمانه.

این سلوک، ریشه در جهان‌بینی اسلامی-ایرانی دارد. تکبر، گناه کبیره است. خود را بزرگ جلوه دادن، نشانه بی‌ادبی. معمار که بنای عظیمی می‌ساخت، اگر اسمش را درشت می‌نوشت، به نوعی ادعای خالقیت می‌کرد. در حالی که خالق فقط خداست. پس بهتر بود گمنام بماند، یا اگر می‌ماند، جایی که چشم مردم به آن نمی‌افتد. این تواضع، از سر ضعف نبود. از سر قدرت بود. قدرتی که نیازی به تأیید دیگران ندارد.

نظام استادی-شاگردی هم این فرهنگ را تقویت می‌کرد. شاگرد سالها در سایه استاد کار می‌کرد، بدون اینکه اسمی از او برده شود. وقتی به استادی می‌رسید، همین رویه را ادامه می‌داد. نام استاد خودش را در حجره‌های مدرسه یا در پشت گنبد می‌نوشت، جایی که شاگردانش ببینند و بدانند، اما مردم عادی نه. این یک نوع آیین‌گذاری بود. انتقال دانش از استاد به شاگرد، همراه با انتقال اخلاق حرفه‌ای. اینکه معمار باید متواضع باشد، پول را حق الناس بداند، کار را درست انجام بدهد حتی اگر کسی نگاه نمی‌کند.

حالا بیایید به توانایی‌های فنی معمار ایرانی برگردیم. او ریاضیات را بلد بود. نه ریاضیات کتابی، ریاضیات کاربردی. هندسه را با گره و ریسمان و گونیا پیاده می‌کرد. نسبت‌های طلایی را در پلان‌ها به کار می‌برد. سطح زیر گنبد را با فرمول تجربی محاسبه می‌کرد. نمی‌توانست بنویسد، اما می‌توانست محاسبه کند. شگفت‌انگیز است، اما واقعی است. نمونه‌اش مقرنس‌کاری. لانه زنبوری‌های گچی که از بالا به پایین پهن می‌شوند. هر طبقه مقرنس، کمی از طبقه قبل پایین‌تر است. این توزیع وزن را محاسبه می‌خواهد. معمار ایرانی آن را بدون کامپیوتر، با تجربه و هوش خودش انجام می‌داد.

معمار ایرانی اقلیم‌شناس هم بود. می‌دانست در کاشان دیوارها را کلفت بگیرد و حجره‌ها را عمیق. در گرگان بام را شیب‌دار و سقف را چوبی. در تبریز جهت ساختمان را رو به جنوب. در یزد بادگیر را بلند. این دانش را از تجربه عملی به دست آورده بود، نه از کتاب. و همین دانش را به شاگردش منتقل می‌کرد. به همین دلیل، معماری ایران با طبیعت خودش هماهنگ است. نه جنگنده با آن.

اما معمار ایرانی فقط فنی‌نگر نبود. هنرمند هم بود. می‌دانست که کاشی فیروزه‌ای در زیر آفتاب کویر چه حسی می‌دهد، آجر قرمز در هوای بارانی شمال چه رنگی پیدا می‌کند، گچبری ساده در نور ملایم عصر چه سایه‌هایی می‌اندازد. تزئینات را نه برای خودش، که برای خدا و برای مردم و برای بانی انجام می‌داد. اما دست خودش در انتخاب نقش و رنگ باز بود. بانی فقط پول می‌داد، می‌گفت «یک مسجد می‌خواهم». استاد بود که تصمیم می‌گرفت کاشی معرق باشد یا گچبری، لاجوردی باشد یا فیروزه‌ای. این یعنی خلاقیت.

از اواخر دوره قاجار به بعد، با ورود معماری اروپایی و تأسیس مدارس جدید، نظام استادی-شاگردی رو به افول گذاشت. معمار دانشگاه‌رفته جای استاد کارگاهی را گرفت. نقشه‌های کاغذی جای ذهن را گرفت. اتوکد جای ریسمان و گونیا را گرفت. خیلی چیزها بهتر شد، اما خیلی چیزها هم از دست رفت. از جمله آن تواضع حرفه‌ای. امروز معمارها اسمشان را سردر ساختمان‌ها می‌نویسند، در مجلات مصاحبه می‌کنند، جایزه می‌گیرند. کار بدی نیست. اما آن حس قدیمی که «کار برای خداست» کمرنگ شده.

معمار ایرانی را از روی بناهایش می‌شناسیم، نه از روی امضایش. بناها ماندند، اسم‌ها رفتند. شاید این عادلانه نباشد، اما زیبا هست. که کسی چیزی بسازد و اسمش نباشد، اما اثرش صدها سال بعد هنوز نفس بکشد. و تو که امروز زیر سایه ایوان آن مسجد نشسته‌ای، ندانی چه کسی آن را ساخته، اما بدانی که انسانی با ذهنی روشن و دستانی ماهر، روزی اینجا بوده و این سایه را برایت به یادگار گذاشته.

نام معمار ایرانی
کشور ایران

ش ی د س چ پ ج

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی یکی از سازمان‌های وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است که در سال 1374 ه.ش (1995 میلادی) تأسیس شده است.[بیشتر]

متن خود را وارد کرده و Enter را فشار دهید

تغییر اندازه فونت:

تغییر فاصله کلمات:

تغییر ارتفاع خط:

نوع ماوس را تغییر دهید: