شهر ایرانی

شهر ایرانی

شهر ایرانی

 

شهر ایرانی را از بالا که نگاه کنی، شبیه یک موجود زنده است. نه مثل شهرهای امروزی با خیابان‌های شطرنجی و برج‌های منظم. شهر قدیمی ایران پیچ‌درپیچ است، کوچه‌ها کج و معوج، بافت فشرده و در هم تنیده. از بالا، فقط پشت بام‌های صاف و گنبدها و بادگیرها و مناره‌ها را می‌بینی. اما اگر پیاده واردش شوی، تازه می‌فهمی که این پیچیدگی، تصادفی نیست. هر کوچه، هر بن‌بست، هر میدان کوچک، جایی در زندگی مردم داشته.

شهر ایرانی چند عنصر ثابت داشت. اول، حصار. دور تا دور شهر را یک دیوار بلند با چند دروازه می‌گرفت. حصار برای دفاع بود، اما فقط دفاع. حصار مرز شهر را مشخص می‌کرد. داخل حصار، محله‌ها بودند. بیرون حصار، باغ‌ها و قبرستان‌ها و گاهی کاروانسراها. شب که دروازه‌ها را می‌بستند، شهر یک موجود زنده بود که چشمانش را بسته. صبح که باز می‌کردند، دوباره جان می‌گرفت.

داخل حصار، شهر به محله‌ها تقسیم می‌شد. هر محله یک موجود کامل بود: مسجد محله، حمام محله، کوچۀ محله، و گاهی یک میدان کوچک. مردم محله همدیگر را می‌شناختند. ریش‌سفیدی داشتند، نانوایی داشتند، بقّالی داشتند. بچه‌ها در کوچه‌های محله بزرگ می‌شدند و تا هفت سالگی از حصار محله بیرون نمی‌رفتند. عروسی و عزا و مراسم مذهبی در محله برگزار می‌شد. محله یک خانواده بزرگ بود، نه یک واحد اداری.

کوچه‌ها رگ‌های شهر بودند. باریک، پیچ‌درپیچ، با دیوارهای بلند و بدون پیاده‌رو. نه به خاطر کمبود فضا، به خاطر سایه. در اقلیم گرم ایران، هر چه کوچه باریک‌تر و دیوارها بلندتر، سایه بیشتر. سقف کوچه را گاهی با تیرهای چوبی می‌پوشاندند تا سایه‌روشن دائمی باشد. کوچه‌ها بن‌بست داشتند. بن‌بست یعنی امنیت. کسی از بیرون نمی‌توانست وارد بن‌بست شود مگر اینکه مقصودش خانه آخر بن‌بست باشد. این طراحی، شهر را ایمن می‌کرد. دزدها در کوچه‌های پیچ‌درپیچ گم می‌شدند. بچه‌ها در بن‌بست توپ بازی می‌کردند و زن‌ها بدون روسپی می‌توانستند دم در بنشینند.

در مرکز شهر، یا نزدیک به آن، بازار بود. بازار نه یک خیابان، که یک شبکه سرپوشیده از راسته‌ها و چهارسوق‌ها و کاروانسراها. بازار قلب اقتصادی شهر بود. نزدیک بازار، مسجد جامع بود. بزرگ‌ترین مسجد شهر، که نماز جمعه در آن خوانده می‌شد. مسجد جامع معمولاً به بازار راه داشت. یعنی آدم بعد از خرید و فروش، می‌توانست برود نماز بخواند بدون اینکه از زیر آفتاب عبور کند. این پیوند دین و تجارت، در معماری شهر ایرانی عجین بود.

نزدیک مسجد جامع و بازار، ارگ حکومتی بود. خانه حاکم، زندان، ضرابخانه، و گاهی سربازخانه. ارگ از بقیه شهر جداست، با دیوارهای کلفت‌تر و دروازه‌های محکم‌تر. این سه عنصر - بازار، مسجد جامع، ارگ - مثل سه رأس یک مثلث، شهر را شکل می‌دادند. محله‌ها دور این مثلث رشد می‌کردند، هر کدام با مرکز خودشان. اما هیچ محله‌ای بی‌دسترسی به بازار و مسجد جامع نبود.

شهر ایرانی میدان هم داشت. میدان نقش جهان اصفهان معروف است، اما میدان‌های کوچک‌تری هم در شهرهای دیگر بود. میدان نه یک فضای ترافیکی، که یک فضای اجتماعی بود. جشن‌ها در میدان برگزار می‌شد، اعدام‌ها در میدان بود، گاهی هم بازارچه موقتی. دور میدان، حجره‌هایی برای کسبه بود. در میدان نقش جهان، میدان چوگان هم بود. یعنی تفریح و تجارت و سیاست و مذهب، همه در یک میدان جمع شده بود. این یعنی شهر ایرانی فضای واحد داشت، نه فضای تخصصی مثل امروز.

یکی از هوشمندانه‌ترین ویژگی‌های شهر ایرانی، نظام حریم بود. خانه‌ها طوری ساخته می‌شدند که پنجره هیچ خانه‌ای به خانه همسایه باز نشود. دیوارها بلند بود. ورودی‌ها با هشتی و دالان، طوری طراحی شده بود که از کوچه نتوانی داخل خانه را ببینی. این حریم‌داری، در مقیاس محله هم جاری بود. محله اقلیت‌های مذهبی (یهودیان، زرتشتیان، مسیحیان) معمولاً در محله جداگانه، اما در داخل حصار شهر. نه به عنوان تبعیض، به عنوان تفکیک خودخواسته. هر کسی می‌خواست در محله خودش زندگی کند، با آداب و رسوم خودش. شهر ایرانی یکپارچه نبود، موزاییکی بود.

آب در شهر ایرانی حیات داشت. قنات‌ها از بیرون شهر وارد می‌شدند، از زیر کوچه‌ها عبور می‌کردند، به حوض‌های عمومی می‌رسیدند. در محله‌ها، «آب‌انبار» عمومی بود. یک گنبد بلند، با پله‌هایی که تا ته آب‌انبار می‌رفت. آب قنات در آب‌انبار جمع می‌شد و مردم برای برداشتن آب می‌آمدند. آب‌انبارها نقاط تجمع اجتماعی هم بودند. زن‌ها آنجا همدیگر را می‌دیدند، خبر می‌آوردند، گاهی هم غیبت می‌کردند. مردها هم عصرها دور آب‌انبار می‌نشستند و چای می‌خوردند. آب فقط یک مایع نبود، یک عنصر اجتماعی بود.

باغ‌های شهر هم بخشی از زندگی بودند. باغ‌های بزرگ در بیرون حصار، باغچه‌های کوچک در داخل حیاط خانه‌ها. اما باغ عمومی نداشتیم. فضای سبز در اختیار همگان نبود، اما هر کس به اندازه خودش باغچه یا حیاط داشت. فقرا هم حوضی در حیاط داشتند و گلی. شهر ایرانی سبز نبود، اما خفه نبود. تعادلی بین ساخته شده و ساخته نشده وجود داشت.

امروز از آن شهرها چه مانده؟ حصارها خراب شده، به جایشان خیابان‌های عریض کشیده‌اند. محله‌ها هویتشان را از دست داده‌اند، آدم‌ها همدیگر را نمی‌شناسند. کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ را صاف کرده‌اند تا ماشین رد شود. بن‌بست‌ها را باز کرده‌اند. به اسم مدرنیزاسیون، حریم را برداشته‌اند و خانه‌ها به خیابان نگاه می‌کنند. بازار هنوز هست، اما رونق سابق را ندارد. مسجد جامع هنوز هست، اما نماز جمعه‌اش خلوت است. ارگ‌ها تبدیل به موزه شده یا اداره دولتی.

اما هنوز در شهرهای تاریخی مثل یزد، کاشان، اصفهان، تبریز می‌شود رد آن شهر را پیدا کرد. اگر کوچه پس‌کوچه‌های محله فهادان یزد را بگردی، هنوز دیوارهای بلند و بن‌بست‌ها را می‌بینی. هنوز صدای بچه‌ها از پشت دیوارها می‌آید. هنوز یک آب‌انبار قدیمی گوشه محله هست که آب ندارد، اما ساختمانش پابرجاست. شهر ایرانی نمرده، فقط بزرگ شده و تغییر کرده. مثل آدمی که پیر شده، هنوز رد جوانی در صورتش هست.

شهر ایرانی روایت جمع شدن است. اینکه چطور آدم‌ها کنار هم زندگی می‌کردند، بدون اینکه مزاحم هم بشوند. با کوچه‌های باریک اما پر از سایه، با محله‌های خودمختار اما متصل به مرکز، با مسجد و حمام و بازار در دسترس پیاده. شهری برای انسان، نه برای ماشین. شاید روزی دوباره این را یاد بگیریم.

نام شهر ایرانی
کشور ایران

ش ی د س چ پ ج

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی یکی از سازمان‌های وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است که در سال 1374 ه.ش (1995 میلادی) تأسیس شده است.[بیشتر]

متن خود را وارد کرده و Enter را فشار دهید

تغییر اندازه فونت:

تغییر فاصله کلمات:

تغییر ارتفاع خط:

نوع ماوس را تغییر دهید: